حرفای من.................
در شهر صدای مردمانیست که
همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را در ذهن میبافند
مر دمانی که صادقانه دروغ می گویند
وعاشقانه خیانت میکنند
*************
درنزدکسی که پروازرانمیفهمد
هرچه بیشتراوج بگیری
کوچکترمیشوی
*************
برهنهات میکنند تا بهتر شکسته شوی...
نترس گردوی کوچک...
آنچه سیاه میشود روی تو نیست،
دست آنهاست...
*************
چوپان قصه ما دروغگو نبود ،
او تنها بود
و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد.
افسوس که هیچ کس تنهاییش را درک نکرد
و همه در پی گرگ بودند
در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست
*************
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت 1:9 توسط تکه سنگ
|