دم به دم تنگ كنم دايره خلوت خويش



تا بدانجا كه دهم دل به دل صحبت خويش



دوري و دوستي و حرف كم و رنجش كم



با چنين شيوه توان داشت نگه عزت خويش



زود رنجيدن اگر جرم من ساده دل است



جمع ياران ، ابدي باد و مرا عزلت خويش



چند رنگي شده سرلوحه بزم آرايي

آه از اين گونه زبون ساختن همت خويش

من از اين قاعده بيرونم و زين مايه تهي

به جهاني ندهم سابقه حرمت خويش

جرعه اي آب و لبي نان چو شود مايه عمر



چه بهشتي به از اين کلبه بي منت خويش



شمع گريان شده ميسوخت ولي روشن بود



نازم آن سر که فتد در قدم غيرت خويش